خبرهای امروز و فردا

خبرها زياد است و من دست تنها.
اول اينکه اعتصاب غذاي روشنفکران مقابل سازمان ملل ديروز شروع شد از اعتصاب غذاي زندانيان سياسي در برلين خبري ندارم يک اعتصاب غذا هم در ايتاليا فکر کنم رم برگزار شده.
همزمان مردم و گروههاي حقوق بشري در سرتاسر دنيا به دو برنامه ي اعتصاب غذا و اتحاد براي مردم ايران مي پيوندند.
از برنامه اتحاد برای ایران(25july) پنج برنده جایزه صلح نوبل نیز حمایت کرده اند
حرکت بدون خشونت و فعالیت فوق العاده ی(18ساعت در روز) برپا کنندگان این حرکت تمام سازمانها و گروههای حقوق بشری را برای مردم ایران بسیج کرده.
شهرهای برگزار کننده تظاهرات از 55 به 85 شهر رسید که میتوانید شماره تماس هماهنگی و محل دقیق آن را در سایت اتحاد برای ایران ببینید
در تهران نیز یک تظاهرات آرام برگزار خواهد شد از اطلاع رسانی و تعداد دقیق شرکت کننده ها خبری نداریم بعضی ها محل تجمع را میدان ونک در نظر گرفته اند اما خیابان ولیعصر از میدان ولیعصر تا پل پارک وی مناسب تر است.
البته مردم خودشان تظاهرات را اینطور برگزار میکنند
استقبال بی نظیری را از برنامه ی اتحاد برای ایران در سوم مرداد شاهد خواهید بود.

Advertisements
    • hamid reza sajed
    • 25 ژوئیه 2009

    جوابی از گروهبان اخراجی ارتش به سرلشگررئیس ستاد کل نیروهای مسلح ایران
    بسم الله الرحمن الرحیم
    محضرمقدس ومبارک امید و منجی شیعیان مولا ابا صالح المهدی امام عصر والزمان قائم آل محمد (عج)
    السلام علیک یا بقیه الله (عج) سلام و درود این حقیر وتمام شیعیان بر پدران بزرگوار و مادرمظلومه شما
    سلام گرم شما بر شهیدانی که با حسرت دیدارت نقاب در چهره خاک کشیدند .
    سلام و درود پسر فاطمه برهموطنان عزیزی که به راستی چشم به راه ظهور قائم آل رسول الله (ص)هستند .
    افتخاری نصیبم شد که بنده روسیاهی چون من این نامه را می نویسد . اجازه دهید تا صادقانه اعتراف کنم هرگز آنچه را که شما میدانید را نه من که هیچ کس نمی داند چرا که اگر میدانستیم چه تفاوتی بین من و شما بود ؟ نیازی نمی بینم تا از ارادت وشیدایی خود نسبت به شما بگویم که شما ظاهر وباطن مرا بهتر از من میدانید .
    مولای من شما بخوبی میدانی که من چه میخواهم بگویم چرا که شما به خواست خدا ناگفته میدانی و نانوشته می خوانی این نامه را تنها به این دلیل می نویسم تا پاسخی باشد به نامه رئیس ستادکل نیروهای مسلح ایران . مولا جان به پهلوی شکسته مادرت در این نامه کلمه ای را جز حقیقت و حرف دل نخواهم گفت و تملق وچاپلوسی هیچ تنابنده ای را هم نکرده و نمی کنم چون شکر خدا نه تنها چیزی از کسی به من نرسیده بلکه فراوان از من عایدی نصیب دیگران شده است .
    مولای من : چند روز قبل خبر از نامه ای شد که از سوی یک فرمانده ارشد خطاب به شما نگاشته شده بود برای من بسیار عجیب وغریب است که چرا این فرمانده بعد از سی سال اکنون متوجه شده است که باید به شما پناه بیاورد و دست بدامان شما شود .
    مولای من : اکنون که این فرمانده به شما از عده ای گله کرده رخصت دهید تا من هم در محضر مقدس شما از این فرمانده گله کنم .

    آقای سید حسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران با سلام
    من حمیدرضاساجد یک مسلمان شیعه و نظامی اخراجی هستم . من سالها با شماره پرسنلی 62077128 جمعی گردان 163 تیپ یک لشگر 77 خراسان بودم . چنانچه از آجودانی لشگر77 استعلام شود خواهید دید که طبق دستورهای شماره 5388 و 4600 مدت 75 ماه و 9 روز سابقه حضور در مناطق جنگی برایم درج شده است بابت این حضور درجنگ نه تنها احساس غرور و مباهات نمی کنم بلکه سرافکنده و شرمسارم چون تمام هستی ام را بر باد دادم تا دیگران به نان ونوایی رسیدند . حضورم در مناطق جنگی با ماشین کولر دار و در سنگرهای هتل مانند قرارگاهها ی آنچنانی که یخچال و برق و تلویزیون کولر گازی و …… داشته باشد نبوده است حضورمن سبب شد تا سرداران و امیران حاضر وغائب ورنگارنگی پا به عرصه وجود بگذارند . سردارانی که تمام افتخارات جنگ به پای آنها نوشته شد .
    باید بگویم که چه زود حضور من در جنگ بی رنگ شد ومحوگردید . شما بعنوان یک فرمانده بدانید که به فرمایش مولا علی (ع) عمل نکردید . اگر نامه مولا که خطاب به جناب مالک اشتر نوشته بودند را می خواندید می دیدید که در حق من تمام مسئولین ستم کردند . مولا به مالک می فرمایند :
    {(رنج دیگری را به دیگری منسوب مدار و مگذار استفاده جویان آن کار را به نام خویش تمام کنند و بی رنج به گنج رسند . هم چنین اگر بی نوا مردی کاری به پایان برد تو نباید کار بزرگش را کوچک پنداری که خلاف این دستور خلاف دستور عدل وداد و خدای بزرگ است .)}
    حکایت امروز شما حکایت دیروز همان عقابی است که همه داستانش را سر کلاس درس خوانده ایم . همان عقابی که چون نیک نظر کرد پر خویش را در تیری دید که بر بالش فرود آمده و گفتا (( ز که نالیم که از ماست که بر ماست ))
    عقاب فهمید و در آسمان فریاد زد اما شما سالهاست فهمیده اید و روی زمین حتی با خود زمزمه نمی کنید که از ماست که بر ماست . مشکلات شما و مملکت مشکلات امروز نیست . سالهاست این مشکلات خود نمایی می کند اما از سر کبر وغرور برای رفع هر اشتباه کوچکی مرتکب اشتباه بزرگتری شدید . من اهل سیاست نبوده ونیستم چون سوادش را ندارم . زیر پرچم ولوای هیچ شخص و گروه و حزبی هم سینه نزده و نمیزنم . منافق و دو رو هم نیستم زبان ودلم یکی است . از آن دسته هم نیستم که در اینجا خرقه بپوشم و در جای دیگر باده بنوشم .
    مشکل از روزی آغاز شد که برای مخفی کردن مشکل کوچک تری باب دروغ را مسئولین گشودند . بگذارید از موردی بگویم که خودم سالها با تمام وجود آن را حس کردم وتمام هستی خودم را برای آن از دست دادم . من از جنگ می گویم . جنگی که بیست سال است درش تخته شده وکرکره اش پایین آمده ولی هنوز عده ای نان آن را میخورند .
    همان جنگی که شما از آن برای مولایم نوشته اید . مشکلات وقتی شروع به رشد کرد که عده ای خود را تافته ای جدا بافته از مردم دانستند . مشکل وقتی بروز کرد که حضور و ظهور میلیونی مردم در تمام صحنه ها و مقاطع را به پای زرنگی خود نوشتند . مشکل وقتی سربلند کرد که شکست در جنگ را پیروزی دانستند .
    شما بعنوان فرمانده بگویید نشانه های پیروزی در یک جنگ چیست ؟ من با همین بیسوادی ام میگویم که نشانه های جنگ چیست شاید هم اشتباه میکنم اگر چنین است شما تذکر بدهید . نشانه های پیروزی در جنگ از قرار زیر است :
    1- باز پس گیری آخرین سانتی متر خاک اشغال شده از دشمن اولین نشان پیروزی است من خودم در تاریخ 21/4/67 که دشمن حمله همه جانبه ای را شروع نمود و ایران را وادار کرد تا قطع نامه را قبول کند در جبهه بودم . کافی بود تا چند روز دیرتر قطع نامه را قبول می کردند آنوقت باید شاهد عقب نشینی عراقیها از تهران بودیم . یگان من وقتی قرار شد اسیران سرافراز به ایران برگردند پاسگاهی را در نزدیکی بستان از عراقی ها و نیروهای سازمان ملل تخویل گرفتیم پس عراقی ها در خاک ما بودند که جنگ تمام شد .
    2- شعارهایی را که در آغاز جنگ برای تشویق مردم از سوی مسئولین داده میشد را به یاد دارید ؟ شعارهایی مانند : صدام باید از صحنه روزگار محو شود یا راه قدس از کربلا میگذرد یا غرامت جنگ باید به ایران پرداخت شود و….
    کدام یک از این شعارها عملی شد تا نشانی از پیروزی داشته باشد ؟ صدامی که تا قبل از قطع نامه یزید و کافر می نامیدیمش یکشبه جناب برادر آقای صدام حسینی شد که رفسنجانی برای اولین بار او را چنین نامید وصدام چگونه وتوسط چه کسانی از صفحه روزگار محو شد؟ . کربلا را هم که آزاد نکردیم تا به قدس برسیم و امروز شاهدیم که اسراییل هر روز بر قدس مسلط تر از قبل میشود . غرامت جنگ را هم که نگرفتیم بماند که سالهاست پس از جنگ داریم غرامت حضور امریکایی ها را هم ما میدهیم . سیل دارو و غذا را به سمت دشمنانی که تا دیروز سوراخ کردن سینه مرا تفریح خود میدانستند روانه کرده ایم . همان عراقی هایی که اگر منافع آنها ایجاب کند زیر پرچم امریکایی ها دوباره از حمله به ما ابایی ندارند چون ثابت کرده اند که چه مردمان ناسپاسی هستند این مردم به بهترین بندگان خدا وفا نکردند چه رسد به ما .
    ضعف های خود را قبول نکرده و نمی کنیم . جنگ را در یک تکه پارچه بنام چفیه خلاصه کرده ایم . چفیه ای که آن را امام جماعت مکه مکرمه هم دارد و شیعیان را کافر میخواند . اگر ضعف های و کاستی ها را می پذیرفتیم امروز الف سرگردان نبودیم . مگر من چه می خواستم و چه می خواهم ؟
    من صداقت شجاعت رشادت امانت راستی و درستی میخواهم . این توقع زیادی است ؟ من بعنوان کسی که سالها به افرادی چون شما اعتماد کردم و هستی خود در تبق اخلاص گذاشتم از فرماندهانم توقع نداشتم تا به من خیانت کنند و مرا از یاد ببرند . این توقع هزینه زیادی برای کشورم ومسئولین داشته ودارد ؟
    من توقع داشتم تا ارگانهای رنگارنگی که به واسطه زنده نگه داشتن جنگ براه افتاده و عده ای فقط به نان ونوا رسیده اند فقط یک لیست تهیه میکردند و نام مرا هم در آن می نوشتند تا امروز بتوانم به پسرم نام پدرش را در آن نشان دهم و سربلند کنم نه اینکه بابت روزگار سیاهی که همان جنگ بی سرانجام بر سر من آورده امروز از اینکه بخواهم به پسرم بگویم من هم در جنگ بوده ام شرمنده وسر افکنده باشم .
    میدانید اگر امروز بخواهم به پسرم با افتخار بگویم که من هم در جنگ بوده ام چه جوابی خواهد داد ؟ او میگوید بابا پس چرا امروز چنین بی یار ویاوری ؟ کو زندگی ؟ کو سلامتی ات ؟ کو مادرم ؟ کی میتوانم یک غدای خوب و بدون سر بار بودن بخورم ؟ آیا شما میتوانید پاسخ فرزند مرا بدهید ؟
    آیا چفیه ای که بر گردن می اندازند شکم من وپسرم را سیر میکند ؟ آیا اگر شما فریاد بزنید و اصرار کنید تا به من بقبولانید که در جنگ پیروز شده ایم برای فرزند من زندگی و مادر میشود ؟
    این موارد را رها میکنم چون که تاریخ از من بهتر خواهد گفت . بگذارید مشکل خود را بیان کنم .از سال 67 برایم مشکلی پیش آمد که هرچه بیشتر تلاش کردم کمتر کسی گوش داد . من مشکل خود را برای آقای خامنه ای نوشتم . برای خاتمی و مجلس و رفسنجانی و احمدی نژاد هم نوشتم البته قبل از اینکه برای این افراد بنویسم طبق قانون برای فرماندهان مربوطه تا رده نیرو هم نوشتم اما تمام این افراد که خود را خادم و نوکر من ودیگران میدانستند ومیدانند دیروز به حرف و سرنوشت من بی اعتنا بودند حال چگونه توقع دارید که امروز امام زمان (عج) به نامه شما ترتیب اثر بدهد ؟
    انتظار دارید که نفرین های من دامان شما را نگیرد ؟ انتظار دارید به طرفداری از کسانی که به سرنوشت من بی اعتنا بوده اند به خیابان بیایم ؟ توقع دارید فریاد بزنم خونی که در رگ من است هدیه به این و آن است ؟ من سالها بدون هیچ چشم داشتی وجودم را به همه هدیه کردم اما وقتی که نیاز به کوچکترین یاری داشتم هیچ کس حال مرا نپرسید و نمی پرسد . این نامه را احمدی نژاد هم بخواند خاتمی هم بخواند کسانی که شعار عدل علی سر می دهند پس چرا در برابر این ظلمی که بر من رفته سالها سکوت کردند ؟
    با کسب اجازه از محضر مقدس مولایم امام زمان (عج) به اختصار مشکلات خود را می گویم تا شما بدانید که در زمان آسایش و آرامش در ایران بیخ گوش مسئولین کشور عده ای از عوامل و مسئولین رده پایین حکومت با من چه کردند و مسئولین رده بالا چگونه بی تفاوت از کنار من گذشتند .
    در تاریخ 19/6/1362 برای دفاع از کشور و ملت به استخدام ارتش در آمدم . از بدو حضور در مناطق جنگی بدون هیچ چشم داشتی وبدون اینکه به فکر فردا باشم فقط به دفاع و کشتن و بیرون راندن دشمن از کشورم می اندیشیدم . امروز افسوس میخورم که چرا همان زمان به فکرم نرسید تا با گذاشتن یک ته ریش و چرخاندن یک تسبیح و به دوش کشیدن یک سجاده فردای خود را در این کشور تضمین کنم . اما خودم در جواب خود میگویم که اگرچنان کارهایی را میکردم امروز مولایم روی ماه خود را از من هم بر می گرداند .
    بعد از چند ماه که از حضورم در جبهه گذشت و کمی با شرایط موجود کنار آمدم شاهد تبعیضات موجود در مناطق جنگی بودم .
    حقوق من حدودا ماهی 3500 تومان بود البته بابت هر روز حضور در منطقه 228 تومان هم به عنوان فوق العاده جنگی می گرفتم . حقوق من که تنها کفاف هزینه ایاب و ذهابم به مرخصی میشد . بلیط اتوبوس از اهواز تا تهران کمتر از 100 تومان بود اما افراد سود جویی که از تمام نقاط ایران آمده بودند تا گوش من و امثال مرا که جان خود را کف دست گرفته بودیم را ببرند بلیط 80 تومانی را به رزمندگان مخصوصا ارتشی ها گرانتر میفروختند وگاهی هم اتوبوس نبود ومجبور بودم با ماشین شخصی بروم تهران و کسی نبود تا جلوی سود جویان را بگیرد .
    در شهر اهواز که گرمای آن دمار از روزگار هر جنبنده ای در می آورد من بابت هر لیوان آب 50 ریال پول میدادم . اگر بخواهم از معضلات ومشکلات زمان جنگ بگویم حکایت همان مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد .
    فرماندهان من قبل از اینکه به فکر آسایش و آرامش من باشند بفکر خودشان بودند . از فرمانده تیپی که در صبحگاه به جای ایراد سخنانی در ارتباط با رزم وتاکتیک های جنگی از انواع غسل و احکام داد سخن میداد آیا باید انتظارمی داشتم تا بیاید و از من در برابر عده ای سود جو دفاع کند ؟ به خون شهدا سوگند آزاری که من از تعدادی سود جو که از بی خبری مسئولین جنگ نهایت سوء استفاده را میکردند دیدم از دشمن خود ندیدم .
    با تمام این اوضاع نابسامان چون کوه ایستادم و با خود عهد نمودم که مشاهده و دیدن آن اوضاع اراده مرا سست نکند اما نشد میدانید چرا ؟
    سال 66 بود و عملیات کربلای 6 در حال اجرا بود ما در منطقه سومار باید ارتفاعی به نام شتر میل را که مشرف به نفت شهر بود را تصرف کنیم . باید اعتراف کنم که تا آن زمان به بی لیاقتی و بی عرضگی فرماندهانم از پایین ترین رده تا بالا ترین رده شک داشتم اما در عملیات کربلای 6 به یقین و باور رسیدم . هنوز نیروهای عمل کننده با هدف چند صد متر فاصله داشتند که از بی سیم ها خبر تصرف هدف را شنیدیم . خبر تصرف هدف را خیلی زود فرماندهان تشنه درجه و مقام ومدال به رده های بالاتر گزارش کردند اما وقتی جلوتر رفتم دیدم که یگان عمل کننده در چند صد متری هدف زمین گیر شده است . بعد از ساعتی همان فرماندهان بی کفایت گزارش پس دادن تپه ای که هرگز تصرف نشد را به رده های بالا گزارش دادند . چنان رسوایی برپا شده بود که مسئولین جنگ دستور داده بودند تا مسببین این فضاحت را به دادگاه معرفی کنند . فرماندهان برای جبران بی عرضگی خود به نیروها فشار آوردند که هدف را هر طور و به هر قیمتی باید بگیرند ولی چه کسی توانسته در برابر خواست خدا و کار ناشدنی اقدامی بکند . چندین شبانه روز وقت صرف شد تا ارتفاع تصرف شود اما نشد . شب آخر سرگرد انصاری رئیس رکن دوم تیپ خودش نزد ما که در دره ای بنام دره مرگ در چند صد متری هدف بود آمد و با کلی توپ وتشر به فرمانده گروهان های مستقر در دره گفت که تعدادی سرباز و درجه دار را در اختیارش بگذارند تا خود به تنهایی نسبت به باز کردن معبر میدان مین اقدام کند تا نیروها حمله کنند .
    او با چند نفر رفت . حدود بیست تا سی دقیقه بعد صدای او را از بی سیم شنیدم که خطاب به فرمانده تیپ میگفت : که میان معبرمیدان مین گیر کرده و افراد دشمن دارند به نزدیک او می رسند . در همین زمان هم دشمن دره را زیر آتش گسترده خود گرفت آتش به حدی شدید بود که فرمان عقب نشینی دادند . فرمانده من جناب رحمان فروزنده که انسانی وارسته و نیک مرد بود به من گفت صبر کنیم تا سرگرد و بچه هایی که جلو هستند برگردند .
    دره از نیروهای خودی خالی شده بود و جز من و جناب فروزنده و بی سیم چی مجروحش و تعدادی شهید و مجروح کسی در دره نبود . ندایی به من میگفت که هرچه زودتر برگردیم عقب من به فرمانده ام گفتم ایستادن شرط عقل نیست و هر طور بود فرمانده ام را راضی کردم که ما هم برویم عقب و او هم قبول کرد .
    حدود ششصد یا هفتصد متر که آمدیم عقب با تعجب دیدم که سرگرد بی شرف جلوی اولین افرادی را که از دره عقب نشینی کرده بودند را گرفته و با کشیدن اسلحه روی پرسنل آنها را تهدید میکند که برگردند و اجساد شهدا ومجروحان را بیاورند . منکه رسیدم گفتم دشمن داخل دره است و کسی نمی تواند به آنجا برود . سرگرد بی شرف به من گفت که توخائنی . در جواب گفتم خائن آن کسی است که به عنوان باز کردن میدان مین که جلوی نیروها است از صدها متر عقب تر سر در می آورد . منطقه طوری بود که هرکس که از میدان مین می خواست برگردد باید از همان دره می گذشت . این ماجرا گذشت تا اینکه آذر 67 نامه ای به من ابلاغ شد که خود را به دادسرای نظامی کرمانشاه معرفی کنم . وقتی که به دادگاه رفتم مرا به لغو دستور و عدم شرکت در عملیات کربلای 6 متهم و روانه زندان کردند هرچه به بازپرس گفتم من جرمی را مرتکب نشده ام قبول نکرد و می گفت فرمانده لشگراتهام تو را تایید کرده است .
    حدود بیست روز در زندان بودم مرا به دادگاه بردند قاضی بعد از مطالعه پرونده گفت که مرا به اعدام یا حبس ابد محکوم می کند . مرا از اطاق بیرون کرد و بعد از دقایقی خواست تا برگردم به اطاق و به من گفت شانس آوردی که محل وقوع جرم در حوزه دادسرای کرمانشاه نیست و باید مرا به خوزستان وشهرستان اهواز بفرستد . خدا را شکر کردم که پرونده ام از زیر دست آن حاکم خارج میشود .
    این رزمنده را که سالهاست عده ای از صدقه سرش نان میخورند و از فرش به عرش رسیده اند را با دستان بسته و با سه محافظ به اهواز بردند . گمان نمی کنم جانی ترین فرد را با آن وضعیت از شهری به شهر دیگر ببرند . حدود بیست روز را هم در اهواز بازداشت بودم به دادگاه رفتم حاکم اهواز هم جرم مرتکب نشده ام را سنگین ارزیابی کرد اما گفت که باید بروم ایلام چون سومار در حوزه استان ایلام است مرا با دستان دستبند زده و محافظ به ایلام بردند همان روز در دادسرای نظامی ایلام به شانس و اقبال من و خرفت بودن حاکم کرمانشاه کلی خندیدند و گفتند که سومار در حوزه استحفاظی استان کرمانشاه است و همان روز مرا به کرمانشاه فرستادند . بیست روز دیگر بازداشت بودم تا به دادگاه وهمان شعبه سوم رفتم و توسط حاکم بی سوادی که حوزه سازمان خود را نمی دانست محاکمه وبر اساس رای شماره 910 دادگاه شغبه سوم دادسزای کرمانشاه به تنزیل یک درجه محکوم وآزاد شدم .
    از اتهام نادرست نرنجیدم . از اینکه با صداقت جنگیده بودم و مرا با دستان بسته جلوی چشم مردم چون جانیان با اتوبوس از این شهر به آن شهر بردند ناراحت نبودم . بابت حدود شصت و چند روز زندان ماندن آزرده نشدم . اما از اینکه من جان خود را کف دست گرفته بودم ولی عده ای با بی وجدانی مناصبی را اشغال کرده بودند و سینه سپر می کردند که آنها به کشور خدمت می کنند آتش گرفته بودم . حاکمی که می خواست مرا اعدام نماید یا به حبس ابد محکوم کند وقتی دید چه گندی بالا آورده مرا به تنزیل یک درجه محکوم و فوری آزاد کرد .
    حتما می گویید چرا همان زمان یقه آن حاکم را نگرفتم ؟ مگر دیوانه بودم ؟ طبق کدام قانون باید یقه اش را میگرفتم ؟ من که سالها به تمام مدعیان عدالت مفقود شده نامه نوشتم . شک ندارم که وقتی که فرماندهانی تا رده تیپ و لشگر و نیرو گناه بی لیاقتی خود را به گردن من انداخته ومرا سپر بی لیاقتی های خود کرده بودند و سالها هم هیچ کس آنها را بازخواست نکرد این حاکم بی سواد هم به کسی پاسخگو نبوده ونیست . اگر جز این فکر میکنید این گوی و این میدان امروز از او بازخواست کنید . امروز شما عدالت علی را اجرا کنید وحقی که سالهاست از من ضایع شده است را به من برگردانید .
    بعد از آزادی رفتم یگان و برای اعاده حیثیت خودم اقدام به گزارش کردن نمودم . اما مگر کسی گوشش بدهکار بود . به کسانی گزارش کردم که خود مسبب اصلی این ظلم بودند . فرمانده گردان وتیپ ولشگر و نیرو اینها خود مرا قربانی کرده بودند آیا چندان وجدان و شجاعت داشتند تا دنبال مقصر که خودشان بودند باشند .
    وقتی که بعد از چند سال دیدم کسی نمی خواهد گند کار بالا بیاید سال 71 قید خدمت را زدم و لباس بی ارزش خدمت به کشور را از تن بیرون کردم و رفتم دنبال کاری دیگر که روزگار بگذرانم .
    برای منکه چندین سال از جوانی ام را در دفاع از کشور تباه کرده بودم چه کاری یافت میشد ؟ اما من همه کار میکردم . برای رهبر نوشتم برای مجلس وسید حسن خمینی و برای خاتمی ورفسنجانی و احمدی نژاد هم نوشتم . هیچ کس نگفت که تو چه میگویی و چه میخواهی . هنوز من بویی از عدالت علی را در ایران استشمام نکرده ام اما تا دلت بخواهد از عدالت و عادل بودن حرف و شعار شنیده ام .
    هنوز صدایی نشنیده ام که که در عمل نشان از عدل والای علی (ع) گوش مرا بنوازد . گاهی جملاتی مانند همین نامه ای که سبب شد تا من پاسخی به آن بدهم در مواقعی که کار به بن بست می رسد را می شنوم . اما باید نویسندگان و گویندگان اینگونه نامه ها و سخن های داستان گونه قبل از اینکه نیاز به نوشتن نامه باشد فکر میکردند .
    ازسال 71 تا 83 چندین شغل عوض کردم تا اینکه ظلمی بس بزرگتر از ستم ارتش را یک سردار سپاه در حق من روا داشت و به معنای واقعی کلمه مرا نابود کرد . تیرماه سال 83 در تهران سرایدار ساختمان شخصی بنام حمید گلفریدن که سردار سپاه بوده شدم . این سردار چون من در جنگ بوده ولی نمی دانم چه مدت اما میدانم که بعد از جنگ تفاوت بین من واو از زمین تا عرش بود . من بدون کاری ثابت و بدون خانه و کاشانه بودم اما او ساختمانی هفت طبقه در فرمانیه داشت که در حال ساختن بود و من سرایدار آن بودم دفتر و شرکتی در چهارراه پاسداران داشت و دارد . در حال تاسیس کارخانه کشتی سازی بود و خانواده اش هم از شهریور 83 ساکن دبی و امارات هستند سردار هر چند ماه یکبار به ایران می آمد .
    چند روز به سال 84 مانده بود و این سردار خارج از ایران بود که من برای کار ساختمانش با موتورم می رفتم که تصادف کردم و نخاعم آسیب دید و تا امروز ویلچر نشین هستم . این سردار که بعد از یکی دو ماه که تصادف کرده بودم به ایران آمد و به من وعده داد که تمام خرج و هزینه و دیه ام را خواهد داد و گفت که شکایت نکنم . تا آذر سال 84 مرا سر گرداند حتی بعضی ماهها حقوق مرا هم نمی داد . وقتی به او اصرار کردم با بی شرمی گفت برو شکایت کن ولی بدان که اگر شکایت کنی کاری میکنم که پشیمان شوی . حتی گفت که بیست میلیون به قاضی میدهم اما به تو نمی دهم . گفت که دستور میدهد تا مرا داخل گونی کنند و سر به نیست نمایند . این تکیه کلام این سردار بود .
    ازوقتی که خانواده سردار ساکن خارج شده بودند و سردار تنها می آمد ایران بعضی شبها زنی را با خود می آورد خانه که من وخانواده از طریق آیفون تصویری دو بارشاهد بودیم . چندین بار هم همسر این سردار از همسر من پرسیده بود که آیا دکتر خطایی میکند یا نه ومن هر بار به همسرم می گفتم مبادا چیزی بگوید چون ما محرم اسرار بودیم . اما در اسفند 84 همسر سردار گویا نشانه هایی از حضور زنان غریبه در خانه اش دیده بود بر همین اساس با ترفندهای زنانه به همسرم اصرار کرده بود که اگر چیزی میداند بگوید همسرمن هم که در این یکسال جز نا مردمی از سردار ندیده بود راز او را برملا نمود .
    کار بالا گرفت و من دیدم که ماندن در آنجا دیگر صلاح نیست چون که خود وخانواده ام را در خطر می دیدم . سردار قرار شد مبلغ سه میلیون تومان به من بدهد و من از ساختمانش بروم . از آن سه میلیون تومان چهارصد و چهل هزار تومانش بابت جریمه ای بود که اداره کار برایم منظور کرده بود و مبلغ چهارصد وپنجاه هزار تومان هم بابت سه ماه حقوق عقب افتاده بود . سردار تنها حدود دومیلیون تومان بابت دیه به من داده بود و حدود دو میلیون هم بابت هزینه فیزیوتراپی تا آن زمان پرداخت کرده بود .
    اگر ادامه سرگذشت خود را بگویم بدون شک سنگ نیز خواهد گریست . فقط این را بگویم که این رزمنده سلامتی اش را از دست داده بود . بیکار هم که شدم . خانه ای هم نداشتم . از آن مبلغی که سردار ارتش اسلام بعنوان دیه داده بود مبلغی را به قرض هایم دادم . با مبلغ باقیمانده خانه کرایه میکردم یا هزینه های درمانم را میدادم ؟ به خاطر همین مشکلات همسرم نیز نتوانست با من بماند و مرا رها کرد و رفت . بیش از سه سال است که تنها و بیمارم اما هرگز به خود اجازه ندادم برای مولایم نامه بنویسم تنها در خلوت خود با تنها امیدم سخن می گفتم و نفرین میکردم ومی کنم .
    در پایان سخنم با شما تنها این را میگویم که مولا ولی عصر (عج) باید به درد من که از ناحیه این نظام عایدم شده گوش فرا دهد نه به حرفهای شما که سردارانی اینگونه را تحویل کشور داده اید ؟ اگر این سردار شما تنها نیمی از حق وحقوق مرا میداد امروز من اینگونه بیمار و تنها و گله مند نبودم گمان نمی کنید اینها نتایج اعمال کسانی است که به نام اسلام و امام زمان (عج) در حق من ظلم کرده اند ؟ آیا عادلی را سراغ دارید تا بعد از بیست سال حالی از من بپرسد ؟ آقای فیروزآبادی سخنم با شما به آخر رسید . به جان مولا امام زمان (عج) باور کنید که از ماست که بر ماست .

    مولای من ای امید نا امیدان پس از خداوند : من امروز توقع چندانی ندارم تنها این را میگویم که از بابت حضور صادقانه خود در جنگ متاسف و شرمنده ام . امروز از شما هم شرمنده ام که آنچه را سالها در دل داشتم را بر زبان آوردم و باعث ناراحتی وجود نازنین شما شدم هر چند میدانم که شما به تمام این مشکلات واقف هستید .
    ای مرشد ومراد شیعه : آیا این گناه من بود که در طول حضورم در جنگ آسیبی به من نرسید تا مانند هزاران نفر دیگر ماهانه مبلغ گزافی بگیرم و امروز خاموش بمانم ؟ خدا نخواست تا من در زمره شهدا و مجروحان و اسیران جنگ باشم .
    آیا این گناه من است که عده ای خود را خادم ونوکر من میدانند و خود را در قدرت و ثروت غرق کرده اند اما به درد من هرگز رسیدگی نکرده اند ؟ چگونه اینان توقع دارند که شما به حرفشان گوش کنید ؟ آیا براستی میخواهید پاسخ نامه رئیس ستاد کل را بدهید ؟
    ناجی من : سرداری که حق من را نداد و مرا به این روز انداخت در منزلش قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح و…. بود اما من ندیدم یکبار نماز بخواند . به پهلوی شکسته مادرت زهرا (س) شبها تا ساعتی از نیمه شب بیدار بود و صبح تا ساعت یازده ظهر می خوابید . به خون گلوی حسین (ع) خودم آخرهای شهریور یا اوایل مهرماه 83 برای فرستادن لوازم باجناق این سردار به گمرک رفته بودم و دیدم که لوازم بدون اینکه بازرسی شود به کانادا فرستاده شد چون این سردار سفارش کرده بود لوازم از کانتینر خارج نشود . این آقای فیروزآبادی به جای نوشتن دردنامه ورنج نامه باید دیروز چشم وگوش خود را باز میکرد .
    مولای من : وقتی رئیس جمهور مملکت به مدیر وکارگردان جنگ میگوید ثروتش از کجا آمده چرا کسانی که خود را منسوب شما می دانند کلمه ای حرف نزده و نمی زنند ؟ احمدی نژاد یا راست میگوید یا دروغ گفته است . اگر راست گفته باید رفسنجانی را به محکمه بکشید اگر هزیان گفته است چگونه یک دروغگو میتواند رئیس مملکت شما باشد ؟
    من جوانی خود را در جنگ تباه نکردم تا بعد از بیست سال بشنوم مدیر جنگ دزد بوده است . همسنگران من جان خود را فدا نکرده اند که امروز کسی نتواند دزد را از امانتدار و سره را از ناسره تشخیص دهد . من در این مملکت به هیچ کس اعتماد ندارم . حتی به مراجع وعلمایی که در برابر این سخنان خاموش نشسته اند .
    مولای من همه از عدالت علی دادسخن می دهند . شما بفرمایید که اگر جد بزرگوارتان امروز بودند در برابر این سخنان چه میکردند ؟ آیا تا روشن شدن حقیقت جرعه ای آب می نوشیدتد ؟ آیا شب با وجدانی آسوده سر بر بالین می گذاشتند ؟
    ایراد کار آقای فیروز آبادی این است که خود را خیلی داناتر از من میداند . یا شیدایی خود را به شما بیش از من می پندارد . اما باید بداند که مرید شما چشم و گوش خود را روی خیانت هیچ کس نمی بندد .
    سید و آقای من : کسانی که به نوعی وابسته به این نظام که حکومت خود را زمینه ساز حکومت جهانی شما میدانند جوانی و سلامتی و زندگی مرا تباه کردند وامروز تنها نیمه جانی از من باقی مانده است که آنرا نیز نثار بیان حقیقت میکنم تا دیگر کسی بی جهت با سوءاستفاده از نام شما موجب تکدر خاطرتان را فراهم نیاورد . از قول من به این سردار بفرمایید که مسئولین اگر در زمان قدرت چشم و گوش خود را نمی بستند امروز نیاز نبود تا درد نامه و رنج نامه های رنگارنگ برای شما بنویسند . اینان مگر در کتاب خداوند نخوانده اند که پروردگار فرموده است {{ و مکرو مکرالله والله خیر الماکرین }}
    به روح جد بزرگوارتان پیامبر رحمت (ص) سوگند میخورم که من با خدا و با شما و با خودم صادق بوده وهستم وبه فرموده جد بزرگوارتان امیرالمومنین که فرمودند << نه زندگانی آنقدر شیرین و طولانی است ونه مرگی که حتی روی خود را از اجداد بزرگوارشما برنگرداند چنان سخت است که بخواهم شرافت شیعه بودن خود را به پول سیاهی حتی بنام قدرت و ثروت حراج کنم . بیان حقیقت برای کسانی که از مسیر ثواب بیرون رفته اند بسیار تلخ و ناگوار بوده وخواهد بود تا جایی که حاضرند زبان از حلقوم من بیرون آورند اما بدانند که تنها بازگشتن به راه ثواب وراستی وصداقت است که می تواند کشور را نجات دهد .
    جد بزرگوارتان در نامه خود به مالک اشتر فرموده اند {( اصولا هر حقی گران است و سنگین جزاینکه گاهی سبک میسازد خدا آنرا بر کسانیکه خواهان پایان نیک بوده )}
    مولای من با بیان گوشه ای از حرفهایم سبک شدم اما میدانم که قلب نازنین شما را بدرد آوردم . چه میشود کرد که خداوند چنین مقرر فرموده است تا شما صاحب اختیار من باشید پس باید به دردهای من گوش کنید .
    مولایم امروز تمیز دادن راستی و درستی از دروغ و فریب سخت است . عزیز فاطمه تا کی باید دیده به راه زیارتت بمانم . خودت از خدای مهربان بخواه تا به ظهورت رضایت دهد که میدانم تحمل این همه ریا و تزویر و دروغ و ناپاکی برای شما هم سخت است . اللهم عجل لولیک الفرج . اجازه میخواهم در پایان نامه در محضر مقدس شما شهادتین خود را ادا کنم تا هم مسلمانی وشیعه بودن خود را به خدا و شما مجدد اعلام نمایم وهم اگر مرگی نابهنگام مرا به کام خود کشید کافر ومرتد به دیدار خداوند و رسول بزرگوار ومولا علی و فرزندانش و خانم فاطمه زهرا (س) نرفته باشم .
    اشهدان لااله الاالله اشهدان محمدا رسول الله اشهدان امیرالمومنین علیا و اولاد المعصومین حجج الله اللهم اسئلک الراحته عندالموت والعفو عندالحساب
    والسلام
    تلفن تماس : 09157146326 و05714213181 ایمیل : hr_sajed@yahoo.com

    بنده روسیاه وگنه کار خمید رضا ساجد
    28/4/1380

    لطفا نامه را منتشرکنید

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: